مگر آن كه
مدادي كه تو دادي
به دادم برسد
و شعري تازه
آغاز
كنم
پرواز مست واژه ها را
دستان سوراخ سوراخ من
پناه شود
آخر من همان رضاي ديروزم
به اضافه ي جان كندن هاي امروز
كه مي كاهدم
كه مي خواهد بكاهدم
بغض دستم را
كه در دست بگيري
مي فهمي من همان رضاي ديروزم
منهاي افزودني هايي
كه كار تو بود
و مجاز نبود
من همان رضاي هر روزم
كه روز
به روز
هر روزي تر مي شوم
و دوز و كلك يادم مي دهي
و روز به روز
به روز
تر مي شوم
در اشك
امروز هايي
كه تو
در كنارم
نشسته اي