«برق نگاهت را
دوباره بند بيانداز »
چگونه شد
كه ميان اين همه پسر
كه به خواهر خودشان هم رحم نمي كردند
من ، كه ديالوگ هام از همه خانوادگي تر بود
با تو فاميل شدم
و تو زير وبم ابروهات را چيدي
و ديدي من همان رضاي ديروزم
اما تو
باز دور و برت را شلوغ كرده اند
و يادت رفته كه داري شكل بيوه ها مي شوي
با آن يقه هفت تنگ سياه
و ابروان نچيده
شكل ميوه هاي زيادي رسيده شدي
كه له مي شوند و
مي خندند
كرم هاي داخل شان..........
......و اين گونه شد
كه صورت من تبخال زد
و زير ابروي تو
مالامال از حرف هاي ناشنيده شد
زيرا كه گوش من
عادت نداشت
به ابروان نچيده ي تو
22/4/82
