مردان به دشت، خسته رسيدند و رد شدند
اسبان ِخاك خورده، دويدند و رد شــــــــدنـد
از جلگه هاي خشك گذشتند پـر صدا
وز رودهاي تشنه پريدند و رد شـــدند
مجنون صفت، به پهنهي بيگانگي شدند
زنجير عقل را بدريدند و رد شــــــــــــدند
اين مرغها كه گام نهادند سوي قاف
پژواك ترس را نشنيدند و رد شدند
يك عمر عاشـــــقانه بماندند در وطن
آخر خداي را كه چه ديدند و رد شدند
دی83