زيادي امروز شبيه آن روزهاييست
كه من تازه تو را شناختم
فقط آن روز اين همه كچل نبودم كه شدم
مشروط نبودم كه شدم
وسيگاري
و بيكاري
زيادي يار داشتم
از همه بريدم آمدند همه به تو چسبيدند
پارسال بود يا چهار سال پيش
دو تايي نشسته بوديد
ما آمديم گفتيم: « اجازه خانوم
حواستان به ما زير پاييهاتان باشد
ما داريم گِل ميشويم »
ما گفتيم
اما
دير گفتيم