همه چيز از چندين چيز ساخته ميشود
مثل اين شعر كه تا اينجا پنج شعر بوده
بيش از اين هم ميشود
مثل قرمهسبزي
همه چيز مثل قرمهسبزي ست
تو خودت يك نوع قرمه سبزي هستي
آدم وقتي ميخورد
فكر ميكند يك دختر سبز را دارد ميخورد
يا چشمان ريز قرمز
اما نميداند كه تو چند دختري :
يكي آن كه دستهاي مرا دوست داشت
يكي آن كه عاقله زني بود و در گوش من نجوا ميكرد
و يكي دختري سه ساله كه عاشق نردبان بود
و انسانها را
(چه مرد، چه پسر)
عاشقانه دوست داشت
تازه پياز داغ هم بود
و نمك كه زياد هم شده بود
و همه چيز از چيزهاي زيادي ساخته ميشود
اين را استادي ميگفت
كه ما سر كلاسش زيادي بوديم