و من زياد كه فكر كردم
ديدم مشكل من قرمه سبزي پختن بود كه حل شد
و من زياد كه مينويسم
به اراجيف ميرسم
و من زيادي كه حرف ميزنم
تو از من خسته ميشوي
زيادي مرا ديده بودي خُب
زيادي مرا دوست نداشتي
زيادي به تو محتاج بودم
و شاعرها هميشه گرفتار اين «زيادي» اند
كه زياد كه در شعرشان تكرار شود خرابش ميكند
و من زياد كه ميشوم
بي معنا ميشوم
مثل اين شعر
و مشكل من و تو همين بود