گفتم : «انار! باز چشم ما را دور ديدي، خنديدي؟»
لبهات گواهي ميداد دندانهات و قفسهي سينهات
سهتار را گرفتي و باز پردهاي دروغ زدي
« خانم! شما كه نيستي در اين خانه
زندگي با ما چانه ميزند»
آمدي نشستي شانه به شانهي من
سهتار چه زخمدار دروغ ميگفت.
گفتم: « انار! دست بردار»
سه تار اوج گرفت
كارَت شده بود
هر روز مينشستي شانه به شانهي من
و سهتار چه دروغهاي زخمداري ميزد.