۳۱ فروردین ۱۳۸٤

ديوارهاي سرد خانه‌ي شما

هيچ‌گاه همديگر را
به‌ اندازه‌ي عشق‌هاي اولمان دوست نداشتيم

اين حقيقتي بود
كه دست سرد تو به من مي‌گفت
تن خسته‌ي من به تو
ديوارهاي شاكي خانه‌تان به هر دو
 
روز به روز لاغرتر مي‌شديم
من از در و ديوار شما سر مي‌رفتم
و «دوستت ندارم» واقعيتي بزرگ بود
كه هيچ‌گاه به هم نگفتيم

***
ديوارهاي خانه‌تان كرِم بودند
در زمستان گرمي كه ما آن‌قدر خوابيديم
                                         كه خسته شديم
آفتاب از لا‌به‌لاي نرده‌ها بر تخت مي‌تابيد
دوست داشتم دوباره عريانت كنم و بگويم
بگويم:« هيچ‌گاه...
           من هيچ‌گاه...»

ديوارهاي اتاقت قهوه‌اي بودند
سال،‌ سال ِزمستان‌هاي سخت نبود
و ما هيچ‌گاه...
  ما هيچ‌گاه...
  ما هيچ‌گاه...

رضا مهرعلیان


[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]



















خانه
آرشيو
ایمیل

:پیوندها

و
راز
مانا
خزه
آرش
وازنا
قرمز
درنگ
اگنس
تهران
حآميم
چلچله
زنگوله
داروگ
هفتان
ايلعازر
ب-مانا
تا دانه
منِ لال
کلوگری
رویایی
محسن
هزار تو
فل سفه
خوخانف
دازاين 2
ضلع آخر
از زندگی
بی پلاكی
هواخوری
هفت خط
حلق آویز
ملکه سبا
خال ِخالی
من و تیلدا
رژه بر اژه
آرت میس
برهنه شو
مار و میوه
عامه پسند
رضا هدایت
رخشاهان
رادیو زمانه
مسعود بربر
کار مشترک
روجا چمنکار
شاید روزانه
میخک سفید
سورئالیست
شازده خانوم
پچ پچ ماهی
تنها اگر دمی
هستم همین
حافظ موسوی
در ساحل باد
کولی شرقی
فرزانه مرادی
هنر اول و آخر
نفرین شدگان
خشم و هياهو
...قبل از مصرف
کابوس های روز
شمس لنگرودی
تهران خواب بود
ميله بدون پرچم
متولد ماه مرداد
من مادرم هستم
پابرهنه در بهشت
خودم با ديگران تر
یک لیوان چای داغ
رنگ های رفته دنیا
سیاهه‌ی مسیرها
شیرکاکائوی لیوانی
هراس بی بار و بری
سید ابراهیم نبوی
جایی دنبالم نگرد
دبستان بسته
مینی بوس

:من ِدر به در

شعرهای من در خزه
زبانشناسی ترانه‌ها
شعرهایی در وازنا
کهولت در شفیقی
ترجمه از وردزورث
من در بی پلاکی
رضاعی در وازنا
در محيط اعدام
باز در وازنا