هيچگاه همديگر را
به اندازهي عشقهاي اولمان دوست نداشتيم
اين حقيقتي بود
كه دست سرد تو به من ميگفت
تن خستهي من به تو
ديوارهاي شاكي خانهتان به هر دو
روز به روز لاغرتر ميشديم
من از در و ديوار شما سر ميرفتم
و «دوستت ندارم» واقعيتي بزرگ بود
كه هيچگاه به هم نگفتيم
***
ديوارهاي خانهتان كرِم بودند
در زمستان گرمي كه ما آنقدر خوابيديم
كه خسته شديم
آفتاب از لابهلاي نردهها بر تخت ميتابيد
دوست داشتم دوباره عريانت كنم و بگويم
بگويم:« هيچگاه...
من هيچگاه...»
ديوارهاي اتاقت قهوهاي بودند
سال، سال ِزمستانهاي سخت نبود
و ما هيچگاه...
ما هيچگاه...
ما هيچگاه...