مادر فردا کلي کار داشت. صبح زود بايد پا ميشد. غذا ميپخت. ميرفت استخر و بعد تازه بدبختياش شروع ميشد. بايد با مادربزرگ ميرفت و براي مادرشوهر خواهرم که از مکه برگشته بود کادو ميخريد و ميرفت ديدنش.
براي همين شب تمام وسايل نهار فردا را آماده کرده بود و مثل محکومي که شب اعدام، دار را انتظار ميکشد، سيب زميني ِروي کابينت، تا صبح به چاقوي دسته زرد نگاه ميکرد.