از صندلی کمترم که رویم نمینشینی
از مبل
از میز
از این دوستان یک روز در میان
خستهام
از هوای این اتاق تنگ
باید بروم به شهری
که از نو نفس بکشم
***
با تو که میخوابیدم
خواب میدیدم روی سنگهای سرد و سفیدی خوابیدهام
زیر چشمی جنازههای دیگر را نگاه میکردم
بعد کسی میآمد
آب سرد به صورتم میپاشید
میپریدم
حیف زنده بودم
و دست های تو بر دسته های صندلی بودند