میدونستم که موبایلم رُو خونهی شما جا میذارم، همون جا دایورتش کردم رو خونهی مادرم. تو اتوبان یادم افتاد که جا گذاشتم و از اینکه از قبل چارهش رُو اندیشیده بودم احساس غرور کردم. با یه هواپیما کورس گذاشته بودم که یهو یادم افتاد؛ اون تو هوا بود و من رو جاده. دو تا بوق زدم که یعنی همین: قبول نیست اونجا اصطکاک کمتره. یارو خلبانه فهمید من مهندسم چراغ زد که میخوای بیام پایین مسابقه بدیم. یه بوق زدم که بابا نمیخواد؛ همین جوری هم قبولت داریم. نیشد با جون ِسیصد چهارصدتا مسافر بازی کرد. خلبانها هم دیگه خلبان نیستن. همینجوری گلهای بهشون تصدیق میدن، میاندازنشون پشت رُل هواپیما...
ادامهی داستان را میتوانید در پست بعد بخوانید ←