از دردت که میگویی
اعصابم تیر میکشد
«ساحر بیا
با سرانگشت آسمانیات
درد را از تن این این قدیس ِخسته بیرون بکش
دستی بکش بر پاهای سفیدش
آنجا که اندوه بیست سال انسان بودن
استخوانهایش را دارد متلاشی میکند »
از دردت که میگویی
ساحران زانو میزنند
و قلبشان
لحظهای
برای تو میایستد