ويليام وردزورث/ترجمهي رضا مهرعليان
تنها بودم و سرگردان چون ابري
شناور بر فراز تپهها و درهها
ناگهان جماعتي را ديدم
لشکري از نرگسهاي طلايي
رقصان و لرزان از نسيم
پيوسته چون ستارگان درخشان
که در راه شيري چشمک ميزنند
آنها هم بر خط بيپاياني در حاشيهي خليج
صف کشيده بودند:
دههزارتاشان را در يک نگاه ديدم
که در رقصي پرشور سرميجنباندند
موجهاي کنارشان هم ميرقصيدند؛ اما آنها
در شادماني دست موجها را از پشت بسته بودند
شاعر اما سرخوش نميتواند باشد
در چنان گروه شادماني:
من خيره ماندم و ماندم اما انديشيدم
به ثروتي که اين منظره نصيبم کرده بود:
بارها وقتي که بيحال و افسرده
بر تختم ميخوابم
آنها به جلوه ميآيند در چشم دلام
-که شادکامي وقت تنهاييست-
آنگاه قلبم سرشار لذت ميشود
و ميرقصد با نرگسها
(I wandered lonely as a cloud/ William wordsworth (1770-1850