این مرد
که پشت پنجره مینشیند
چشمچران نیست
دنبال واژهای باکره میگردد
از حرفی گلویش میخارد
نمیداند با کدامین لغت
سرفههایش میگویند:
« به دستهای تو عادت کرده بودم
حالا هیچ مخدری
مسکن دردهای کهنهام نیست »
بیکار نیست
این مرد
کارش
تنها
نشستن است
23/5/84