به نوعی عقیم...
«من، مثل کوههای یخزده
سرشار رودهای تازهام »
نگاه کرد به آفتاب
چشمهایش تاب نیاورد
دختر، مادر ِکودکان بی سر و پا بود
کودکان بی دست
به نوعی عقیم بود
اما اصرار به زاییدن کودکان یکروزه داشت
کودکان نصفه و نیمه
که تا هوا میخوردند
میمردند
شاید هم مردی ِمردش کم بود
آفتاب مثل دلیل محکمی
بر او
و بر آبهای خسته میتابید