تقديم به آقام رشيد حشمتي
و خندهها و حرفهاي عميقش
خسته از اين همه دست سرد
که خوشحال ميشوند از ديدنم
پناه ميبرم به تخت با وفاي تو
که از اشکها
و از عرق تنت
گرم است
به تنت که روزي ِهردويمان بود
به ديوارهاي اتاقت
نگاه ميکنم
و هاي هاي
پناه ميبرم از روزهاي تنهايي
به جاي خوابيدنت
که از روياهاي زنانهات نم گرفته است
آه اي خداي روزهاي ديوانگي!
بيگانه از همه نشدي
با بيخانگيام نساختي
من اما
پناه ميبرم هنوز
به اتاق تنگ و تاري
که عريانيات روشنش ميکرد