|
|
۳ اسفند ۱۳۸۱ While the seeds of change were planted *
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٢٠ ق.ظ توسط رضا مهرعلیانیک داستان از رضا مهرعلیان اون موقع که تازه از عالم مابعدالطبیعه بریده بودم؛ یه جورخلاء تو وجودم بود.آرامش گذشته مو از دست داده بودم و راهی برای فرار از بعضی فکرو خیال ها نداشتم . خوب وقتی آدم بتونه ذهنشـو بی منطق بار بیاره ، راحت تره .این منطِقه که آدم رُو عذاب می دِه .آدم همیشه ذهنش درگیره . یه جورایی تمام راه واسش دوراهیه . اون روزا، دنبال یه بهونه می گـشتم. یه اتفاق سـاده ی بی دلیل، یه اتفاق تنها یه اتفاق که دلیلـش رو ندونم، تا اون وقت، با وجدانی آسوده خودم رُو گـول بزنم و به دنیای آروم و بی دغدغه گذشته ام بر گـردم . افتادن یه برگ از درخت کافی بود تا منو به همون دنیای عارفانه ام برگردونه ، تا راحت بشینم و شعرهای عاشـقونه مُو پاکنویـس کنم و هر شعر رُو واسه کسی که شعر رُو براش نوشتم، بخونم ؛ بفرستم؛ نمی دونم یه گهی بخورم دیگه . اصل اون آرامش کذایی بود که دیگه گمش کرده بودم . * * * یه روز تو مسیر دانشکده، سوار یک تاکسی بودم و سمت راستم، بغل پنجره یه زنه نشـسته بود و بچه ش روهم بغـلش گرفته بود . نمی دونم داشتم به چی فکـر می کردم . میون فکر و خیالات خودم مشـغول بودم و به چشـم مسافرهای دو طرفم که داشتند پرسم می کردند حتماً گیج می زدم و اون بچه به سمت پنجره برگشته بود . دسـت راستشـو روی شـیشه می کشید و زیر لب یه زرزری می کرد . انقدر ونگ ونگ کـرد تا مـنو از دنیای خـودم پایین کشید . برگشتم یه نگاه گذری بهش انداختم و از پنجره به بیرون خیره شدم ، به ماشین های عاصی ای که تو ترافیک دست و پا می زدند، به ویترین مغازه ها و به تابلوهاشون که با رنگ های «آلاپلنگی» ولامپ های نئون که شب ها جاذبه شون بیش تر هم می شد، مردم را به بازتولید جامعه ی سرمایه داری ترغیب می کردند. کم کم یه چیزی به نظرم عجیب اومد. انگار ونگ ونگِ بچه هِه شبیه اسم مغازه هایی بود که از کنارشـون رد می شدیم . نه انگار که اون بچه فسقـلی داشت اسم مغازه ها رو از روی تابلوها یا شیشه هاشون می خوند. بچه هِه که دو سه سال بیشتر نداشت ، حرفش روهم به زور می زد .عجیب بود که چه جوری داره اسم مغازه ها رو می خونه. اون هم با اون خط های افتضاحی که من با بد بختی می خوندم .« فتبارکَ الله» را سر داده به رحمت خدای عزوجل می اندیشیدم که چگونه معجزه ای برای این بنده ی کمترین فرستاده ست تا مرا از ظلمت برهاند . ای وای بر من آن چنان چشم دلم را بستم که مسیح مُتجسم باید برایم نازل شود تا حقایق را بفهمم . ای وای بر من ای وای ... من که تا ته مسیر مشغول استغفار بودم ؛ بعد از پیاده شدن خجالت رو کنار گذاشتم و ماجرا رو به زنه گفتم وبه خاطر داشتن چنین فرزند صالحی بهش تبریک گفتم . زن خنده ای از ته دل ولی خالی ازتمسخر به من کرد و گفت:«من دیرم می شه باید همین مسیرُو دوباره برگردم . اگه می خوای اصل ماجرا رُو بفهمی همرام بیا». و من بُهت زده کنارش گام برمی داشتم و زن که انگارمیخواست راه زیادی رُو پیاده بره خیلی آروم و از اولِ ماجرا شروع به تعریف کرد:«من و همسرم دوتامون کارمندیم هر هفته یکی مون آرمان رُو می آریم می ذاریم خونه مادرم اینا عصر ها هم می آیم و می بریمش . شوهرم حوصله دار تره ؛ آرمان هم تو راه هی ازش سوال می پرسه . اونم جوابش رو می ده می گه آرمان مثـل بچگی های خودم کنجکاوه . اسم ماشینا، نو شته های روی تابلو ها وشیشه ی مغازه ها رو بهش می گـه . دیگه بچه خنگ هم باشـه، بعد این همه تـکرار اسـم این چهار تا مغازه یادش می مونه ... » . زنه گفت و گفت و گفت ومن که دستم تو جیبهای کاپشنم بود ، اسکناس های بقیه ی کرایه مو تو مشتم می فشردم و صبورانه گوش می کردم.در خونه ی مادربزرگ آرمان که رسیده بودیم کل ماجرا تموم شده بود . من با حالتی مخلوط از سرخوردگی و شادی نماندن در جهالت از زن خدا حافظی کردم . یه لبخند تصنعی زدم و بی اختیار لپ آرمان رو کشیدم و سر و ته کردم به سمت سر کوچه . داشتم فکر می کرم چه آدم های بی عقلی در طول تاریخ اشتباه من رو کردند ؛ بعد هم نفهمیدند، تو کتاب ها نوشتندش و مایه ی گمراهی سایرین شدند که به یاد این تک بیت افتادم : « از کرامات شیخ ما این است/ شیره راخورد و گفت شیرین است». خوشم اومد وآروم زمزمه اش کردم. صدای مادر بزرگ از توحیاط خونش اومد که می پرسید:« کیه؟» . زن بی ملاحظه ی سکوت صبحگاهی کوچه فریاد زد:« منم مامان » . صداش توکوچه پیچید . تا مادرش در رو باز کنه فریاد زد: « جوون! انسان بودن خیلی سخته اما سعی کن جذب جامعه سرمایه داری نشی . لامپ های نئون سال هاست که روشنن ...». من که سرم رو برگردونده بودم از تعجب خشکم زد وبقیه حرف های زن رو نشنیدم. آخه اون افکار من رو ازکجا فهمیده بود . هر چند که این از کار بچه اش عجیب تر نبود. دوباره شروع کردم به تکرار اون تک بیت وچون تا حالا حتماً غیبت خورده بودم ، با حوصله و قدم زنان به سمت ایستگاه تاکسی های دو راهی رفتم . * قسمتی ازترانه coming back to life پینک فلوید [ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ] |
خانه آرشيو ایمیل :پیوندها و راز مانا خزه آرش وازنا قرمز درنگ اگنس تهران حآميم چلچله زنگوله داروگ هفتان ايلعازر ب-مانا تا دانه منِ لال کلوگری رویایی محسن هزار تو فل سفه خوخانف دازاين 2 ضلع آخر از زندگی بی پلاكی هواخوری هفت خط حلق آویز ملکه سبا خال ِخالی من و تیلدا رژه بر اژه آرت میس برهنه شو مار و میوه عامه پسند رضا هدایت رخشاهان رادیو زمانه مسعود بربر کار مشترک روجا چمنکار شاید روزانه میخک سفید سورئالیست شازده خانوم پچ پچ ماهی تنها اگر دمی هستم همین حافظ موسوی در ساحل باد کولی شرقی فرزانه مرادی هنر اول و آخر نفرین شدگان خشم و هياهو ...قبل از مصرف کابوس های روز شمس لنگرودی تهران خواب بود ميله بدون پرچم متولد ماه مرداد من مادرم هستم پابرهنه در بهشت خودم با ديگران تر یک لیوان چای داغ رنگ های رفته دنیا سیاههی مسیرها شیرکاکائوی لیوانی هراس بی بار و بری سید ابراهیم نبوی جایی دنبالم نگرد دبستان بسته مینی بوس :من ِدر به در شعرهای من در خزه زبانشناسی ترانهها شعرهایی در وازنا کهولت در شفیقی ترجمه از وردزورث من در بی پلاکی رضاعی در وازنا در محيط اعدام باز در وازنا |
