انگار کاروان به ته خط رسیده بود
یا ساربان عنان شتر را کشیده بود
چیزی از استراحت آن شب نمیگذشت
فردای خسته، چشم به راه سپیده بود
دزدان راهزن نگرفتند راهشان
هرچند گردنه صفشان را بریده بود
سنگی از آسمان به سر مردها نریخت
با اینکه کوه بر سر آنها خمیده بود
فریاد کرد با کلماتی رسا و تلخ
هر آنچه مرد پیر جلودار دیده بود
«کندهست چرخ چاه و کسی آن کنار نیست»
انگار یوسف از ته چاهش جهیده بود
«خونی چکیدهاست ولی در کنار چاه»
گرگ ِزرنگ یوسف ما را دریده بود