« شوهرش رُو که اعدام کردن، اونم پول دیه رُو گرفت و با دوست پسرش ریختن رو هم و معلوم نشد کدوم قبرستونی رفتن. پسره نامزد ِخواهرش بود؛ با هم دوقلو بودن؛ اون موقع اونا هم هنوز ازدواج نکرده بودن؛ شوهره گیر داده بود که خواهرا جاشون عوض شده. حالا دخترا هی گریه و قسم و آیه اما مگه تو کتش میرفت. هیچ خدایی رو هم بنده نبود. آخر یه شب قبول کردن و خواهره رُو باهاش فرستادن؛ اونم ترتیب خواهره رُِو داد ولی فهمید که اشتباه کرده. نامزد خواهره هم سر همین بهش برخورد و باهاش به هم زد. خب حقم داشت؛ پرده دختره به کنار، بایست یه عمر باجناق کسی بود که با زنش....لا اله الا الله .....حالا هم اینجوری تلافی کرده. اما زنه شانس اُورد؛ اون شوهر دیگه واسش شوهر نمیشد. این آخریه هم که زنش رُو کشته بود و زده بود زیر همه چی...»