سرت با کجايت بازي ميکرد
که نديدي
پشت سرت
چه حرفها که نميزد
بوي ادکلنت
من
خسته از دستهاي خودم
دنبال يک نقش اول زن ميگشتم
از آن دست چندمها
که ميآيند
سر به سر آدم ميگذارند
سرشان با کجايمان بازي ميکند
و يک خط بلند ِبد بو
ميکشند
پشت سرشان
روي يک سال و اندي
از تقويم روميزيمان