نوشتهي شروود اندرسن*
ترجمهي رضا مهرعليان
پيرمرد رویِ پلههایِ ايستگاهِ راهآهنِ شهرستانی کوچک در ايالتِ کنتاکی نشسته بود.
مسافری شيکپوش از اهالیِ شهر به او نزديک شد و روبرویاش ايستاد.
پيرمرد به خودش آمد.
لبخندش همچون لبخندِ بچّهها بود. همهیِ صورتاش پر از چينوچروک و فرورفتگی بود و دماغِ بزرگی داشت.
با لحنی ملتمسانه ، پرسيد: «شما هيچجور مرضی نداريد؟ گلودرد، زکام، سِل يا خونريزی؟»
غريبه سر تکان داد. پيرمرد بلند شد.
گفت: «خونريزی بد عذابیه،» وقتی حرف میزد، زباناش از لایِ دندانهایش بيرون میزد و صدا میکرد. دستاش را رویِ بازویِ غريبه گذاشت و خنديد.
بلند گفت: «ايول رفيق!»، «من همه رُو درمان میکنم -گلودرد، زکام، سل و خونريزی. زيگيلایِ دست رُو هم میتونم بکَنم- نمیتونم بگم چهجوری اين کار رُو میکنم -اين يه رازه- من پول نمیگيرم -اسمام تامه- ازم خوشات میآد؟»
غريبه صميمی بود. با سر تأييد کرد. پيرمرد يادِ گذشتههایاش افتاد. گفت: «پدرم مردِ خشنی بود. اون هم مثلِ من آهنگر بود، ولی يه کلاهِ ابريشمی داشت. وقتی ذرّت گرون بود به فقيربيچارهها میگفت: 'بريد تو مزرعه، بچينيد' امّا زمانِ جنگ يه بوشل** ذرّت رُو پنج دلار با يه پولدار حساب کرد»
«بابام با ازدواجام مخالف بود. اومد پيشام و گفت: 'تام، من از اون دختر خوشام نمیآد'»
«بهاش گفتم: 'ولی من دوستاش دارم'»
«گفت: 'من، ندارم'»
«من و بابام رویِ يه کنده نشسته بوديم. اون مردِ خوشتيپی بود و کلاهِ ابريشمی سرش بود. گفتم: 'میخوام ازت اجازه بگيرم'»
«گفت: 'من كه پول بهت نميدم'»
«ازدواجام بيستويک دلار خرج رو دستام گذاشت -تو مزرعهیِ ذرّت کار کردم تا پول رُو جور کنم- بارون میاومد و اسبها کور بودن- دفتردار پرسيد: 'شما بيستويک سالتون شده؟' گفتم: 'بله' و اون گفت: 'بله.' اين رُو با گچ رویِ کفشامون نوشته بوديم. بابام گفت: 'من کاری به کارت ندارم' هيچ پولی تو دستوبالمون نبود. ازدواجام بيستويک دلار خرج رو دستام گذاشت و بعد زنام مرد.»
پيرمرد به آسمان نگاه کرد. خورشيد غروب کرده بود و هوا داشت تاريک میشد. ابرهایِ خاکستری آسمان را خالدار کرده بودند. گفت: «من تابلوهایِ قشنگی میکشيدم و میبخشيدمشون به اين و اون. برادرم تو زندانه. اون، يه نفر رُو که اسمِ بدی روش گذاشته بود کُشت.»
پيرمردِ مسن دستهایاش را جلویِ صورتِ غريبه گرفت و باز و بسته کرد. دستهایاش سياه و چرک بودند. با لحنی غمگين گفت: «من زيگيلها رُو میکَنم، اونا عينِ دستایِ شما نرم و لطيفان»
«من آکاردئون میزنم. تو سیوهفت سالته. من پيشِ برادرم تو زندان نشسته بودم. مردِ خوشتيپیايه با موهایِ دمبِ اسبی. بهاش گفتم: 'آلبرت! از اين که يه نفر رُو کشتی پشيمونی؟' گفت: ' نه، پشيمون نيستم. دهتا هم اگه بودن میکشتم، صدتا، هزارتا!'»
پيرمرد شروع کرد به گريهکردن و بعد دستهایاش را با دستمالی کثيف خشک کرد. سعی کرد کمی تنباکو بجود که دندانهایِ مصنوعیاش بيرون آمدند. خجالتزده دهاناش را با دست پنهان کرد.
آهسته گفت: «من پيرم. تو سیوهفت سالته ولی من پيرترم،»
«برادرم آدمِ بديه -سراپا نفرته- درسته که خوشتيپه و مویِ دمبِ اسبی داره، ولی میتونه آدم بکُشه و عينِ خيالاش هم نباشه. من از پيری متنفرم -از اينکه پير شدم، خجالت میکشم.»
«يه زنِ خوشگلِ ديگه دارم. براش چار تا نامه نوشتم و اون جواب داد. اومد اينجا و عروسی کرديم -عاشقِ اينم که راهرفتناش رُو تماشا کنم- اوه، براش لباسایِ قشنگ میخرم.»
«پاهاش صاف نيستن -کجومُعوجان- زنِ اوّلام مرد -زيگيلایِ دست رُو با انگشتام میکنم، بدونِ اينکه خون بياد- گلودرد، زکام، سل و خونريزی رُو درمان میکنم- مردم میتونن برام نامه بنويسن، من جوابشون رُو میدم - اگه برام پول نفرستن هم اشکالی نداره - همهاش مجّانيه.»
پيرمرد دوباره گريهاش گرفت و غريبه سعی کرد آراماش کند. از او پرسيد: «تو آدمِ خوشبختی هستی؟»
پيرمرد گفت: «بله، هم خوشبخت و هم خوب. از هرکی میخوای بپرس - اسمام تامِ آهنگره- زنام با وجودِ پاهایِ کجومعوجاش قشنگ راه میره - براش يه لباسِ بلند خريدم - اون سی سالشه و من هفتادوپنج سال - يه عالمه کفش داره - من براش خريدم، ولی پاهاش کجومعوجان - من کفشایِ صاف خريدم -
«اون فکر میکنه من نمیدونم - همه فکر میکنن تام نمیدونه - يه لباسِ بلند براش خريدم که تا زمين میرسه - اسمام تامِ آهنگره - هفتادوپنج سالمه و از پيری متنفّرم - زيگيلایِ دست رُو میکنم و خون نمیآد - مردم میتونن برام نامه بنويسن و من جوابشون رُو بدم . همش هم مجّانيه»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*Senility, Sherwood Anderson, The Egg and other stories
**bushel: پيمانهي غلات معادل 24/35 ليتر