۳۱ تیر ۱۳۸٥

كهولت

نوشته‌ي شروود اندرسن*
ترجمه‌ي رضا مهرعليان

 

پيرمرد رویِ پله‌هایِ ايستگاهِ راه‌آهنِ شهرستانی کوچک در ايالتِ کنتاکی  نشسته بود.
مسافری شيک‌پوش از اهالیِ شهر به او نزديک شد و روبروی‌اش ايستاد.
پيرمرد به خودش آمد.
لبخندش همچون لبخندِ بچّه‌ها بود. همه‌یِ صورت‌اش پر از چين‌وچروک و فرورفتگی بود و دماغِ بزرگی داشت.
با  لحنی ملتمسانه ، پرسيد: «شما هيچ‌جور مرضی نداريد؟ گلودرد، زکام، سِل يا خون‌ريزی؟»
غريبه سر تکان داد. پيرمرد بلند شد.
گفت: «خون‌ريزی بد عذابیه،» وقتی حرف می‌زد، زبان‌اش از لایِ دندان‌هایش بيرون می‌زد و صدا می‌کرد. دست‌اش را رویِ بازویِ غريبه گذاشت و خنديد.
بلند گفت: «ايول رفيق!»، «من همه رُو درمان می‌کنم -گلودرد، زکام، سل و خون‌ريزی. زيگيلایِ دست رُو هم می‌تونم بکَنم- نمی‌تونم بگم چه‌جوری اين کار رُو می‌کنم -اين يه رازه- من پول نمی‌گيرم -اسم‌ام تامه- ازم خوش‌ات می‌آد؟»
غريبه صميمی بود. با سر تأييد کرد. پيرمرد يادِ گذشته‌های‌اش افتاد. گفت: «پدرم مردِ خشنی بود. اون هم مثلِ من آهنگر بود، ولی يه کلاهِ ابريشمی داشت. وقتی ذرّت گرون بود به فقيربيچاره‌ها می‌گفت: 'بريد تو مزرعه، بچينيد' امّا زمانِ جنگ يه بوشل**  ذرّت رُو پنج دلار با يه پولدار حساب کرد»
«بابام با ازدواج‌ام مخالف بود. اومد پيش‌ام و گفت: 'تام، من از اون دختر خوش‌ام نمی‌آد'»
«به‌اش گفتم: 'ولی من دوست‌اش دارم'»
«گفت: 'من، ندارم'»
«من و بابام رویِ يه کنده نشسته بوديم. اون مردِ خوش‌تيپی بود و کلاهِ ابريشمی سرش بود. گفتم: 'می‌خوام ازت اجازه بگيرم'»
«گفت: 'من كه پول بهت نمي‌دم'»
«ازدواج‌ام بيست‌ويک دلار خرج رو دست‌ام گذاشت -تو مزرعه‌یِ ذرّت کار کردم تا پول رُو جور کنم- بارون می‌اومد و اسب‌ها کور بودن- دفتردار پرسيد: 'شما بيست‌ويک سال‌تون شده؟' گفتم: 'بله' و اون گفت: 'بله.' اين رُو با گچ رویِ کفشامون نوشته بوديم. بابام گفت: 'من کاری به کارت ندارم' هيچ پولی تو دست‌وبال‌مون نبود. ازدواج‌ام بيست‌ويک دلار خرج رو دست‌ام گذاشت و بعد زن‌ام مرد.»
پيرمرد به آسمان نگاه کرد. خورشيد غروب کرده بود و هوا داشت تاريک می‌شد. ابرهایِ خاکستری آسمان را خال‌دار کرده بودند. گفت: «من تابلوهایِ قشنگی می‌کشيدم و می‌بخشيدم‌شون به اين و اون. برادرم تو زندانه. اون، يه نفر رُو که اسمِ بدی روش گذاشته بود کُشت.»
پيرمردِ مسن دست‌های‌اش را جلویِ صورتِ غريبه گرفت و باز و بسته کرد. دست‌های‌اش سياه و چرک بودند. با لحنی غمگين گفت: «من زيگيل‌ها رُو می‌کَنم، اونا عينِ دستایِ شما نرم و لطيف‌ان»
«من آکاردئون می‌زنم. تو سی‌وهفت سالته. من پيشِ برادرم تو زندان نشسته بودم. مردِ خوش‌تيپی‌ايه با موهایِ دمبِ اسبی. به‌اش گفتم: 'آلبرت! از اين که يه نفر رُو کشتی پشيمونی؟' گفت: ' نه، پشيمون نيستم. ده‌تا هم اگه بودن می‌کشتم، صدتا، هزارتا!'»
پيرمرد شروع کرد به گريه‌کردن و بعد دست‌های‌اش را با دستمالی کثيف خشک کرد. سعی کرد کمی تنباکو بجود که دندان‌هایِ مصنوعی‌اش بيرون آمدند. خجالت‌زده دهان‌اش را با دست پنهان کرد.
آهسته گفت: «من پيرم. تو سی‌وهفت سالته ولی من پيرترم،»
«برادرم آدمِ بديه -سراپا نفرته- درسته که خوش‌تيپه و مویِ دمبِ اسبی داره، ولی می‌تونه آدم بکُشه و عينِ خيال‌اش هم نباشه. من از پيری متنفرم -از اينکه پير شدم، خجالت می‌کشم.»
«يه زنِ خوشگلِ ديگه دارم. براش چار تا نامه نوشتم و اون جواب داد. اومد اينجا و عروسی کرديم -عاشقِ اينم که راه‌رفتن‌اش رُو تماشا کنم- اوه، براش لباسایِ قشنگ می‌خرم.»
«پاهاش صاف نيستن -کج‌ومُعوج‌ان- زنِ اوّل‌ام مرد -زيگيلایِ دست رُو با انگشتام می‌کنم، بدونِ اين‌که خون بياد- گلودرد، زکام، سل و خون‌ريزی رُو درمان می‌کنم- مردم می‌تونن برام نامه بنويسن، من جوابشون رُو می‌دم - اگه برام پول نفرستن هم اشکالی نداره - همه‌اش مجّانيه.»
پيرمرد دوباره گريه‌اش گرفت و غريبه سعی کرد آرام‌اش کند. از او پرسيد: «تو آدمِ خوش‌بختی هستی؟»
پيرمرد گفت: «بله، هم خوش‌بخت و هم خوب. از هرکی می‌خوای بپرس - اسم‌ام تامِ آهنگره- زن‌ام با وجودِ پاهایِ کج‌ومعوج‌اش قشنگ راه می‌ره - براش يه لباسِ بلند خريدم - اون سی سالشه و من هفتادوپنج سال - يه عالمه کفش داره - من براش خريدم، ولی پاهاش کج‌ومعوج‌ان - من کفشایِ صاف خريدم -
«اون فکر می‌کنه من نمی‌دونم - همه فکر می‌کنن تام نمی‌دونه - يه لباسِ بلند براش خريدم که تا زمين می‌رسه - اسم‌ام تامِ آهنگره - هفتادوپنج سالمه و از پيری متنفّرم - زيگيلایِ دست رُو می‌کنم و خون نمی‌آد - مردم می‌تونن برام نامه بنويسن و من جوابشون رُو بدم . همش هم مجّانيه»

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*Senility, Sherwood Anderson, The Egg and other stories
**bushel: پيمانه‌ي غلات معادل 24/35 ليتر

رضا مهرعلیان


[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]



















خانه
آرشيو
ایمیل

:پیوندها

و
راز
مانا
خزه
آرش
وازنا
قرمز
درنگ
اگنس
تهران
حآميم
چلچله
زنگوله
داروگ
هفتان
ايلعازر
ب-مانا
تا دانه
منِ لال
کلوگری
رویایی
محسن
هزار تو
فل سفه
خوخانف
دازاين 2
ضلع آخر
از زندگی
بی پلاكی
هواخوری
هفت خط
حلق آویز
ملکه سبا
خال ِخالی
من و تیلدا
رژه بر اژه
آرت میس
برهنه شو
مار و میوه
عامه پسند
رضا هدایت
رخشاهان
رادیو زمانه
مسعود بربر
کار مشترک
روجا چمنکار
شاید روزانه
میخک سفید
سورئالیست
شازده خانوم
پچ پچ ماهی
تنها اگر دمی
هستم همین
حافظ موسوی
در ساحل باد
کولی شرقی
فرزانه مرادی
هنر اول و آخر
نفرین شدگان
خشم و هياهو
...قبل از مصرف
کابوس های روز
شمس لنگرودی
تهران خواب بود
ميله بدون پرچم
متولد ماه مرداد
من مادرم هستم
پابرهنه در بهشت
خودم با ديگران تر
یک لیوان چای داغ
رنگ های رفته دنیا
سیاهه‌ی مسیرها
شیرکاکائوی لیوانی
هراس بی بار و بری
سید ابراهیم نبوی
جایی دنبالم نگرد
دبستان بسته
مینی بوس

:من ِدر به در

شعرهای من در خزه
زبانشناسی ترانه‌ها
شعرهایی در وازنا
کهولت در شفیقی
ترجمه از وردزورث
من در بی پلاکی
رضاعی در وازنا
در محيط اعدام
باز در وازنا