حواست هست
که زاييدهی حماقت يک مشت آدمی
که حواسشان نبود زن نگيرند
و گرفتند
و حالا که گرفتند با زنشان نخوابند
و خوابيدند
حواسشان به پسرشان نبود و شاعر شد
کلمه خريدند ريختند جلوش
حواسشان به جملههايی نبود که میساختی
در نقاشیهايت يک چاه عميق کندی
کسی نفهميد
شيرجه میزنی و
قورباغه میشوی