آفتاب نزده پا میشومانگار هیچ صبحی نوبت ما نیست
تو را چنگ میزنمنامت را باد میبردتنت را چنگالهای طلایی خورشید که بخواندخروسها به چاقوی پیر من فکر میکنند که دل ماست و پنیر را میشکندتا فرداکه نوبت آب ما نیست
[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]