از این پرههای زمینگیر شده
بوی دریا میگذرد
و صدای زنی که با آخرین آوازش
بر زمین میافتد
پابند زیتونزارها نشدی
مرد،
دستهای سفیدت را
از عسل و بهار نارنج پر کرد
و سوار باد
به کوهها برگشتی
تا دن کیشوت هیچوقت نفهمد
آسیابهای بادی
برای این به آسمان نرفتند
که دلشان به موهای دختری بند بود
که آوازش
بوی زیتون و نارنج میداد