وسط راه سوار شده بودی
بحثمان هم سیاسی نبود
که با دوتا فحش به این و آن خودت را داخل کنی
بعد هم از گرانی ناله کنی
ساکت نشستی تا پشت چراغ قرمز
که زن رویاهای من پرسید:
«خانم شما حاضری شوهرت یک شاعر بیکار باشد؟»
چیزی نگفتی
دیر رسیده بودی
همه پیاده شده بودند
حتی من و راننده
از زن رویاهای من هم خوشت نمیآمد
همیشه میگفتی: «تو خیلی سری»
آن روز اما چیزی نگفتی
تا سر کوچه که پیادهات کردم
و گفتی: کرایه
- صلوات بفرستید خانم
اما بحثمان سیاسی نبود
که اینجوری تمامش کنیم