1)
ما خودمان را بسته بودیم سر چوب:
شما خوشتان میآید؟
2)
خوشت آمده بود
از سر چوب آویزان شده بودی
ما میآمدیم و نمیرسیدیم
3)
من میچرخیدم و نان در میآوردم
دستت چوب و هویج بود
عرق میریختی
و آخر این شعر یادت نمیآمد:
«آسیابهای سنگی برای چه
به آسمان نرفتند؟»