«دستمان را میمالیم
به زری شما آقا
که از زرزر ِمردم آبکاریاش هم رفته
سبز شده
آویزان میشویم
چهارچنگولی
از درخت پیر حیاط امامزاده
شاید شفای عاجل نصیبمان کنی»
سپیدار را باد میلرزاند
گنبدش را خیالهای من
کوچهی خاکی را
گل و شل ِبرف میگیرد
از سر کوه چنان آبی راه میافتد زمستانها
که دهاتیها هم
امامزاده را با خواب خستهاش ترک میکنند
سبز دستمالهای مردم
با آبی گنبد
و قهوهای پنجرهها
قاطی میشود
گند میزند به خواب من
تبدار میپرم
از لای آجرها چشمه درآمده اتاق را گرفته
آبش را که میخورم شفا که نمیگیرم
دردهای تازه هم
از در و دیوار به سراغم میآیند