بالاخره ما را هم مانا به این بازی کثیف اعترافات دعوت کرد:
1- دبستان که میرفتم یک بار خانوادهام رو که قصد داشتند با خریدن کادوی تولد من رو سورپریز کنند، تعقیب کردم و از نقشهشون پرده برداشتم.
2- از اون بچهتر بودم که یک بار از درخت گردوی حیاط پدربزرگ انقدر گردو خوردم که یک روز تمام منگ شده بودم.
3- یک بار (بزرگ هم بودم) صندلی را از زیر یکی از دخترهای دانشگاه کشیدم. وسط حیاط دانشگاه پخش زمین شد. از خنده داشتم میمردم.
4- یه مدت تو مترو موقع خروج کارت نمیزدم.
5- آدمی که تو فرجهی امتحانها شعر و داستان بخونه لازم نیست اعتراف کنه که خلاصهی جزوه رو به صورت پنج شش صفحه کوچیک پشت ماشین حساب میچسبونده و اینجوری خیلی از درسها رو پاس کرده.
من هم به نوبه خودم، خال خالی، خرداد، شاید روزانه، جایی دنبالم نگرد و من لال را دعوت به نوشتن اعترافات میکنم.