دستم به بوي تن تو مَحرم است که همينطور صدا نزده سرزده ميآيد خم ميشود از چهارچوب سراغ کاسهي شير
زير ِ پيراهنت تنها يک دختر از صداي «يا الله يا الله» ِمن چادر سرش ميکند همه دور حوض ميمانند ميخندند يا دستم را ميگيرند و ميکشند با صداي نامحرمشان