«خاکی تر از سیبزمینی هم مگر میشود
زخمخوردهی بیل باشی و
سبزی هم حسابت نکنند
به اعتماد به نفس خیار حسادت میکنی
و از حرفهایی که پشت سرت میزنند
سرخ میشوی
پاشو خودت را بتکان
این بالا
کنار خودم برایت جا گرفتهام»
میوهفروش
با دستهای گلیاش
شعر را مچاله کرد و دور سبزی پیچید