برای محمد بصیری
گوزن قطبی
راه خانه اش را گم کرده
نباید سُمش را به گوشش بدوزم
پرندهها آواره می شوند
آسمانی که به تو فروخته بودم
پس بده دوست سفیدم
من هم خون یک رگهام را میدهم
تیر من و
شاخ شکارم و
دود چپقم
آسمان را نمی خراشد
***
آتش را خاموش میکنم
اسب را میخورم
و یک زن بور میگیرم
گلههای وحشی اگر
در سرم
رَم نکنند