زن بوی مرگ گرفته بود
مرد بوی زنگ
بس که باریده بود
آن شب
کبری تصمیم بزرگش را گرفت
برگهای کتابش را پای درختها پهن کرد
تا گلدان ژاله پژمرده نشود
اسب باران بخورد
مردش خیس شود
راه بیافتد لابهلای برگها
با زنی که سوزن میدوزد قاطی شود
رنگ بدهد به صفحهای که بچهها توپ بازی میکنند.
تنِ زن و دردِ مرد
درختهای مرده را زنده میکنند
دختر اگر گول قصههای کتاب را نخورد