خواب دیده بود عاشورا باید کربلا باشد. خود آقا طلبیده بودش. خوابش آنقدر نورانی بود که زنش از خواب پریده بود. یک کوچه اینطرفتر و یک کوچه آنطرفتر بیدار شده بودند. همسایهی روبهرویی با زیر پیراهن رکابی خم شده بود از پنجره که زنش گفت: باشه برو اما تنها نه.
تنها نرفت. پیرزنها هم بودند. آب معدنیها هم بودند که از خستگی ته دره افتادند.
در شهرها محشری بود. پلیسها، انگلیسی و عربی نوشته بودند روی تنشان که پلیساند وگرنه از آرپیجیهای روی شانهشان که نمیشد فهمید. نقارهها جیغ میکشیدند و دهلها تکرار می کردند. بمبها تکرار میکردند. نوری درخشید که یک شهر اینطرفتر و یک شهر آنطرفتر را روشن کرد. خاک پر برکتی است این خاک. آدم میکارند، مُهر درو میکنند.