٢۱ فروردین ۱۳۸٢

ققنوس در باران
یک داستان ققنوس در باران




سرما از پاچه ی شلوارم وارد می شد ؛ بدنم رو احاطه می کرد ؛ دوری می زد و بعد، جایش رو با سرماهای جوان تر عوض می کرد . ابرها تمام آسمان سیاه شب رو پوشونده بودند و یک خط در میان می باریدند.اتوبوس سنگین و پر صدا اتوبان رو طی می کرد و صدای موتورش و صدای درگیری بی وقفه ی چرخ هاش با آسفالت خیس وصدای مرد سبیلوی صندلی کناری با هم می آمیخت.مرد سبیلو، مخ مرد بغل دستی اش را کار گرفته بود . هر دو کارگر به نظر می رسیدند و من خوابم می آمد ؛ گیج بودم ، چرت می زدم و جملات کتابی که سر کلاس فیزیک می خوندم توی سرم چرخ می زد: « ویلهلم دیلتای زندگی نامه نویس ِشلایر ماخر و یکی از متفکران بزرگ قرن نوزدهم بود ..... هرمنوتیک هایدگر هستی شناسی فهم است ..... گرهارد ابلینگ و ارنست فوکس نیز با تأسی به بولتمان ، مساله هرمنوتیکی را در مرکز تفکرشان قرار داده اند ..... گادامراصل دستوری ثابتی فراهم نمی کند ..... این معنا هویتی ست که عین خودش است ...... » وگاهی جملات استاد فیزیک نیز که نا خواسته شنیده بودم ،خود را در فاصله ی بین هایدگر و گادامر جا می کرد :« قانون گوس بیان یکی از خواص مهم میدان الکتریکی ست..........» و من سریع ردشان می کردم تا به تفکرات هپروتی خودم برگردم : « روزهای بارانی همه چیز با هم قاطی می شه ... روزهای کثیفی اند ... اما الآن که شبه ... چه بد تر ......... چرا یاسر به من می گه هایدگری ِفاشیست ؟ ...... دلم گرمای اتاقم را می خواهد .... اما بی خودی برگشتم امشب...... » .
کم کم داشت خوابم می گرفت که مرد سبیلو دوباره شروع کرد . تو اتوبان تصادف شده بود و او داشت خالی می بست؛ کیلومترها ترافیک بود و او یاد خاطره ای افتاده بود و داشت خالی می بست:« بعد با لگد شیشه ی اتو بوس رو شکستم و بچه ها را دادم بیرون و آخر هم خودم رفتم . به بچه ها گفتم:از اتوبوس فاصله بگیرید ممکنه منفجر شه....». آن چنان با ذوق تعریف می کرد که سبیل نازکش از حالت هشت مانند معمولیش بالاتر رفته به هفت میل می کرد.
راننده فریاد زد : « پل فردیس جا نمونن » و مرد سبیلو داستانش رو نیمه کاره رها کرد . تخم مرغ هاش رو که با دو سه تا شونه از بالا و پایین به هم فشرده شده بودند ، دستش گرفت . با عجله از بغل دستی اش خدا حافظی کرد وسریع پیاده شد . جایش خالی شد ومن من دیگه خوابم نمی برد.هنوز فکر می کردم که مردی که سرپا ایستاده بود و پیکان شهر پیاده شد ، چهره اش شبیه طرحی از اوژن یونسکو بود یا ژان پل سارتر بر روی یک کتاب قطع جیبی ؟

رضا مهرعلیان


[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]



















خانه
آرشيو
ایمیل

:پیوندها

و
راز
مانا
خزه
آرش
وازنا
قرمز
درنگ
اگنس
تهران
حآميم
چلچله
زنگوله
داروگ
هفتان
ايلعازر
ب-مانا
تا دانه
منِ لال
کلوگری
رویایی
محسن
هزار تو
فل سفه
خوخانف
دازاين 2
ضلع آخر
از زندگی
بی پلاكی
هواخوری
هفت خط
حلق آویز
ملکه سبا
خال ِخالی
من و تیلدا
رژه بر اژه
آرت میس
برهنه شو
مار و میوه
عامه پسند
رضا هدایت
رخشاهان
رادیو زمانه
مسعود بربر
کار مشترک
روجا چمنکار
شاید روزانه
میخک سفید
سورئالیست
شازده خانوم
پچ پچ ماهی
تنها اگر دمی
هستم همین
حافظ موسوی
در ساحل باد
کولی شرقی
فرزانه مرادی
هنر اول و آخر
نفرین شدگان
خشم و هياهو
...قبل از مصرف
کابوس های روز
شمس لنگرودی
تهران خواب بود
ميله بدون پرچم
متولد ماه مرداد
من مادرم هستم
پابرهنه در بهشت
خودم با ديگران تر
یک لیوان چای داغ
رنگ های رفته دنیا
سیاهه‌ی مسیرها
شیرکاکائوی لیوانی
هراس بی بار و بری
سید ابراهیم نبوی
جایی دنبالم نگرد
دبستان بسته
مینی بوس

:من ِدر به در

شعرهای من در خزه
زبانشناسی ترانه‌ها
شعرهایی در وازنا
کهولت در شفیقی
ترجمه از وردزورث
من در بی پلاکی
رضاعی در وازنا
در محيط اعدام
باز در وازنا