زن بودنم را
با دستهای سرد تو حامله میشوم
که میکشی روی شکمم: «چند روزت است؟»
آبستن نبود
نه از نامردی من
دستم به پاهایش نمیرسید
اما تاریخ را چه کنم
باید در زندان بزایم تا از نسل من مردی باشد که نمیرد
زن میشوم پشت نردهها وُ
این زندانبانِ "لینچ" ندیدهی قرن چندم هجری
خیال هم نمیکند
پسری که به دنیا نیامده
بیاید برای مرگ پدرش
نماز را اشتباه بخواند.