براي سجاد گودرزی
« يازده مرد
جام را ميدزدند
روی چمن سجده ميکنند
و دور تو میگردند
يک زن پيراهنت را در هوا میچرخاند
با شمارهی پارهپارهای که معلوم نيست دَه است »
با اين خوابهاي دنباله داری که میبينی ستاره!
عجيب نيست اگر از چاه بيافتی به سياهچاله
هيچ کس حرف تو را باور نميکند
زنهای همسايه هم
تکرار خطا را نديدند
داشتند سمت داور
نارنجک و چاقو پرتاب میکردند