روزهایی که خودم را دار نزم
شب خوابم نمیبرد
و صبح بیدار نمیشوم
حرکت مداوم مردی آویخته
به درخت که لانهی پرندهایست
در میآید و اعلام میکند:
« هنوز بیداری؟
تغییر ساعت در ابتدای فصلها
کمکی به تو نمیکند
آب یخ و قرصِ ماه و تناوب طناب هم...»
میچرخی روی اعداد یک تا دوازده
با سوزن تهگردی که در سرت کردهاند
خوابت نمیبرد حشره با صد چشم
که برای دیدن کابوس دارکوب کم است
تیک تاک
تیک تاک
سوراخی در درخت آماده است
و طناببازی مردی
که خودش را از ساعت آویزان کرده
جوجهها را از زندگی میاندازد
شهریور 86