الناز
خستگیام را باز
جا گذاشتم و رفتم
دلبستگیام را
حواست نبود به انگشت اشارهام
که داشت کف دستات دور میزد
رازی نمانده برای شبهای پاییز
برای علاج بیخوابیهای من هم شده
باید دروغ بگویی
بزنمت به دیوار اتاقم
یادبود دردهایی که نگفتی
حرفهایی که نشنیدم
نبودنیهایی که بودم
الناز باز دلم راز خستهای را میخواهد
که در مشت و زیر پیراهن تو
فراموش کردم