تهران 1385
خودت را عقب میکشی
دست نمی دهی
لام تا کام
سلام میدهی و میگذریم
سه ماه قبل
باران عمود میبارید
جوبها گرفته بود وُ
تو بیخودی دستمال کثیف میکردی
درکه، پاییز 84
پالتوی چرمی گلی میشود
چکمههای مشکی
پلاستیک روی دکهها
خاک خودش را میکشد پایین
دو سال قبل
حرفهایت تمام شده
من کش میآیم روی میز
دور لیوانهای یکبار مصرف
دور شکلاتهای گازخورده
چند روز بعد
: سلام
- سلام
: من بخار چای دیروزم
- یادم هست
: میخواستم دوستم داشته باشی
تا باد بیاید وُ دماوند را ببینیم وُ
شهر را آب بر ندارد
- خُب
هرچند از این لوسبازیها خوشم نمیآید
کباب جمعه عصرهای درکه!
دی 86