مثل نگاه کردن در چشم مار میماند
مهرههای کمرت
در پیچ و تاب نور پنجرهها
با موسیقی گلهای شیپوری
از لباست بیرون میآمدی
عریانیات خانه را روشن میکرد
و قلب مبل و میز به تپش میافتاد
نگاه همسایه ها اگر
نور ما را نمیبرید
آرام میخزی روی تخت
و به گلهای تشنه خیره میشوی
با دردی کهنه که پیچ میخورد
میان مهرههای گردنت