دلش میخواهد ببارد باران
به خودش اگر باشد
نفرین تشنهای گیر کرده انگار
در گلوی رعد
که خودش را میگیرد و بغضاش را میخورد
دختری که خیال میکرد
دوستش دارم
در شب هجرت من از خوابهایش
به مدینة الحرام تخت تو
دلش میخواهد که بخوابد
قطار شترهای خسته و
صدای سکوت ابرها اگر بگذارد