کاش میشد از بوی این لحظه عکس گرفت
٢ مهر ِسال ششم پیش از هجرت
حرامیان دانشکده به خونت مشتاق
و بردههای همسایه به رویت محتاج
با جمع یاران نشسته بودی
و صدای کاجها و نیمکتها از دور میآمد
که من رسیدم
حالا من ایستادهام
لا به لای درختان کارخانه
در نیم ساعت صبحانه که صدای رنگ و فلز خفه میشود
با حلقههای دود سیگار
به گردن مردی فکر میکنم
که شب بی ماه اول پاییز
تو را سوار شتر کرد
و از قارهای که من میشناختم برد