برای الناز
چه کسی
با خمیازههای اول صبحاش
شکل ابرها را به هم میزند
مه را از سطح شهر
میزند کنار
تا دختران باکره با صورت های سفیدشان
آفتابی شوند...
شهری که تو را ندارد
یک چیز کم ندارد
بی چیز است
بی صدای آبرنگ تو در کوهپایهها
بی رویای تو در کوچه های تنگ
بی شعرها و سیگارهایی که از عشق تو دود میشود
تهران سیاهترین شهر دنیا میشود
با ماه و رود و باکرههای قلابی