تولدم یازده سپتامبر بود
با برخورد صدای تو
از پشت خط
به پردهی گوشم
در خود گره میخورم
دود میشوم
و مردی از ته خاطراتم
وحشتزده میپرد پایین
یا حضرتی...
که تو دستم را گرفتی
از اعماق فکر کشیدی بالا
نجاتم دادی از شعر و تنهایی و آتش بنزین
کشیدیام به سطح
به بیرونی ترین لایههای مَسکن و دستبند
و رهایم کردی
تنها
دور از تخته پارهها
مثل آخرین مسافری
که از برخورد با کوه یخی زنده مانده بود