سرخ پوستها که سهل است
زنش هم رد سواری را پیدا نمی کند
که تمام مسیرش را در رودخانه تاخته
یکی را پشت حیاط کودکی
یکی را سر کوچه عینک فروشی
لای درختهای جهانشهر
یوسف آباد
لابهلای ترافیک ولیعصر
من کسی را جایی ول نکردم
مجبور شدند مثل کودکی حرامزاده
مرا بگذارند با شعری سنجاق شده به قنداقی خیس
که دورم پیچیده
در خودم که میروم
کسی آمارم را ندارد
گم میشوم در خاطرات محوی از تو
با نقشهی راهی که هرکس تکهای از آن را فراموش کرده است