گز میکنم
میان سوغاتی دستانم از تن تو
خاطراتی نرم
با تکههای پسته که به دندان میآید
پلهایی ترک خورده و رودهایی خسته
روغن زبان بسته که سر در نیاورد
برای ته مزهی سوهان چه کسی سرش بریده شد
و زنهای چادر مشکی در اعماق نگاهت
که هر شب برای من
چادرشان را پشت و رو میپوشند
تمام اینها را یکجا میخورم
تاریخ مصرفشان سالهاست گذشته اما مرا نمیکشد
فقط اتاقم
بوی حمام فین
شب قبل از رگهای امیرکبیر
میگیرد
بوی تند واجبی