برای دختر شاه پریان که تنها زیبا بود
و دلش شاعر می خواست:
رُمانس
مترسک در کشتزار بی کشت نهاده
ما را فریفتی .
غازهای وحشی، تنها بازآمدگانند
از کوچ جوجه ارک ها به چشمان تو .
در مشت های کوچکت تقاضای خورشید داشتی
مپرس چرا نیامدم .
گام های رام تو ما را وحشی
گام های وحشی تو ما را رام کرد.
مترسک در کشتزار بی کشت نهاده
ما را فریفتی .
ستاره و ماه هم نمی خواستی
فانوس را مپرس چرا نیامدی
ما را فریفتی و رفتی …