غزل غزل ها
« با من بگوی – ای که جان منت دوست می دارد ! –
به هنگام خواب نیمروزی کجا بودی ؟
با ماده غزالان صحرایی خویش کجا آرمیده بودی
و تا به کی آواره ی آغل های همرهان تو بایدم بود؟ »
ای میان تمام باکرگان به زیبایی سر !
راستی را یارای دریافتنت نیست یا سر دانستن نداری ؟
...
(غزل غزل های سلیمان / ترجمه ی شاملو )
می بینید چقدر نو است این شعر ِعهد عتيق .