راپسودی تهران
جهان رو به تاريکي مي رود . حوادث اساسي اين رو به تاريکي رفتن عبارت است از هجرت خدايان ، نابودي کره خاک، بر الگو بريدن انسان،غلبه ي ميان مايگي... و تاويل نادرست روح .
«مارتين هايدگر»
اين شهر سياه را شستن
تنها بر عهده ي وسعت باران است
و تباهي اين ده ِبي آسمان را رفتن .
آي قله هاي به برف نشسته !
اي پساب هاي پايين شهر!
من از اين همه آهن قراضه ي متحرک
مي هراسم
و موسيقي درام و کيبوردشان
که صداي سيمين عشق را
ماسکه مي کند .
سيم هاي زخمي ساز را
براي ساخت موتور
آب مي کنند
شاعران را
براي سر بريدن پروار
و عاشقان اين شهر
فاسقان ِهوس بازي بيش نيستند .
من دلم مس و نقره مي خواهد
و اعصابم را تيغه ي فولادي افکار آدم ها
سوهان مي کشد .
اين شهر سياه را شستن
تنها بر عهده ي وسعت باران است
و تباهي اين ده بي آسمان را رفتن .
اردي بهشت۸۲