در کویر
شب بیشه پر از مهتابه امشب
پلنگ کوه ها در خوابه امشب
به عاشقی دلی سامون گرفته
دل من در تنم بی تابه امشب
(سیاوش کسرایی)
تازه فهمیدم که شریعتی شب ِکویر را چه بد توصیف کرده ست .
کویر را که نباید با گز و گون و خارهاش توصیف کرد . کویر ، کویر است با فقرش، بی چیزیش . کویری که شباهنگام، مهتابش پوست را می سوزاند و شلاق ِباد که سرد و وحشی ست .
در فقر کویر است که می توان به معنی ِ "The nothing nothings"ِ هایدگر اندیشید .در کویری که با همه بی چیزیش ، زنده است و می هیچد .
دو سه روزی گذشته و من هنوز دارم به شب های اغواگر کویر می اندیشم و دوستان ِ با مزه ای که در کویر باشان بودم .
به دیالوگهای طولانیم ،
به شبی که سه ساعت هم نخوابیدم .
به اشعار مرضیه و دلکش که از لپ های آویزان ِ مقداد بیرون می آمد .
و ...
نکند من کوير را خواب ديده ام ؟